احمد مجد الاسلام كرمانى
115
سفرنامه كلات ( فارسى )
و امشب همان عبا را برويم كشيدم و خوابيدم و چه عرض كنم چه خواب راحتى كردم و در واقع راست گفتهاند دنيا خوابى و خيالى است ، حوالى طلوع آفتاب سرهنگ بيدارم كرد برخواستم نماز خوانديم و چاى خورديم و مال بستند و روانه شديم ، از سمنان بآهوان ميرود و مسافت بين راه هفت فرسخ است در بين راه هم در وسط دره كوه جائى هست كه مال عوض ميكنند و آنجا هم جاى بسيار خوبى است و بيشههاى خوب دارد و چشمه آب سرد گوارائى نيز دارد به آنجا رسيديم و چون مال حاضر نبود قدرى معطل شديم همان مالها را خوراك داده به بندند ، در زير سايه درختان نشستيم و نهارى مركب از نان خالى با توت كه از درختها ريخته بود صرف كرديم . دو سه نفر مطرب آنجا بودند كه ميرفتند بيكى از دهات عروسى كدخدازاده جوانكى همراه آنها بود كه خواننده و رقاص ( شانتس ) تيمورخان اصرار داشت كه طفلك بيايد و بخواند و نيامد نزد ما ، تيمور خان او را برد بقهوهخانه و مدتى از برايش ميخواند در وقت سوارى به خيال گرفتن انعام آمد عقب درشگه ما ايستاد تيمور خان گفت يك دهان بلند بخوان تا انعامت بدهم و مناسب بخوان طفلك هم شروع كرد به خواندن اين اشعار كه در ميان عوام شهر و روستائيان مشهور است و آواز دشتى را به اين اشعار ميخوانند : مسلمانان من از اهل هرندم * شب جمعه بكشتن ميبرندم شب آدينه و عيد محمد * عجب روزى بكشتن ميبرندم و طفلك به خيال خودش خيلى مناسب خوانى كرد و با كمال حزن و تأثر اين اشعار را خواند ، من هم خيال داشتم از آن پولهاى آقا جلال يكعدد دو هزارى به او بدهم همين كه اين اشعار را خواند متغير شديم كه چرا فال بد زده و عوض پول سه چهار عدد فحش به او نياز كردم و راه افتاديم در اينجا مختصر حادثهاى پيش آمد و آن اين است كه گارى سوارها بار نداشت و آنها توى گارى به زحمت بودند و ته افتاده بودند ، اينجا تدبيرى